تبليغاتX
Free Time

Free Time

حكايت ، سرگرمي ، داستان و ..

اعتراف !!!

کشیش یک کلیسا بعد از یه مدت میبینه کسانی‌ که میان پیشش برای اعتراف به گناهانشون، معمولا خجالت میکشن و براشون سخته که به خیانتی که به همسرشون کردن اعتراف کنند،

برای همین یه یکشنبه اعلام میکنه که از این به بعد هر کی‌ می‌خواد بیاد به خیانت به همسر اعتراف کنه برای اینکه راحت تر باشه، به جای اینکه بگه خیانت کردم بگه زمین خوردم.

 

ازاین موضوع سالها می‌گذره و کشیش پیر می‌شه و میمیره، کشیش بعدی که میاد بعد از یه مدت میره سراغ شهر دار و بهش میگه: من فکر کنم شما باید یه فکری به حال تعمیر خیابونهای محل بکنین، من از هر ۱۰۰ تا اعترافی که میگیرم ۹۰ تاشون همین اطراف یه جایی خوردن زمین.

شهردار هم که دوزاریش میفته که قضیه چی‌ بوده و هیچ کس جریان رو بهش نگفته از خنده روده بر میشه. کشیشه هم یک کم نگاهش میکنه وبعد میگه، ‌هه ‌هه ‌هه حالا هی‌ بخند ولی‌ همین زن خودت هفته‌ای نیست که دست کم ۳ بار زمین نخوره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 23:50  توسط Mohammad  | 

دو ديوانه !!!

جرج و آلبرت هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که در کنار استخر قدم مى زدند جرج ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت.

آلبرت فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به جرج رساند و او را از آب بيرون کشيد.

وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه آلبرت آگاه شد، تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند.

آلبرت را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست. و اما خبر بد

 اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين که از استخر بيرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شديم او مرده بود.

آلبرت که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آويزونش کردم تا خشک بشه...

حالا من کى مى تونم برم خونه مون ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 15:47  توسط Mohammad  | 

قايم موشك بازي دانشمندان !

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند الا نیوتون . نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین.

انیشتین شمرد 97, 98, 99..100… او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده.

انیشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سك سك ) نیوتون بیرون( سك سك ) نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم. او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !!!

تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست ...

نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام ... که من رو ، نیوتون بر متر مربع میکنه !  و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر "یک پاسکال" می باشد

بنابراین من "پاسکالم" پس پاسکال باید بیرون بره ( پاسکال سك سك )

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:20  توسط Mohammad  | 

سرسره ، ترس ، عشق ...

دست عاطفه در دستم بود ، با هر بار دیدن دختر بچه ای که جسورانه از بالای سرسره پایین می آمد ، پاهایش جمع تر و فشار دستش به دست من بیش تر می شد ، توی دلم خاله ام را به خاطر تربیت نادرست عاطفه ملامت می کردم . اون که چیزی کم نداشت ، چرا باید آنقدر ترسو بار می آمد ؟

نمی دانستم پدر و مادر آن بچه چه کسانی بودند ، اما برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش عاطفه هم بچه همان پدر و مادر بود ، تا فقط کمی از جسارت آن ها را به ارث می برد . از آن جا دور شدیم ، کمی بعد همان بچه را دیدیم که با دست های کوچکش پدر معلول و مادر نابینایش را هدایت می کرد .

و این بار برای یک لحظه آرزو کردم که خدا مرا ببخشد ، عاشقانه عاطفه را بغل کردم و خدا را به خاطر کار های عجیب ولی زیبایش شکر کردم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 14:51  توسط Mohammad  | 

سند جهنم !

در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم مي فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتي از بهشت را از آن خود مي کردند. فرد دانايي که از اين ناداني مردم رنج مي برد دست به هر عملي زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکري به سرش زد… به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:قيمت جهنم چقدره؟کشيش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشيش بدون هيچ فکري گفت: ۳ سکه. مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد.کشيش روي کاغذ پاره اي نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالي آن را گرفت از کليسا خارج شد.

به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن است

ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمي دهم. اين شخص مارتين لوتر بود که با اين حرکت، نه تنها ضربه اي به کسب و کار کليسا زد، بلکه با پذيرش مشقات فراوان، خود را براي اينکه مردم را از گمراهي رها سازد، آماده کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 17:16  توسط Mohammad  | 

راهكار خلاقانه !!!

در تورنتو کانادا یه دانشگاه بود . تازگی ها مد شده بود دخترها وقتی می رفتن تو دستشویی ، بعد از آرایش کردن آیینه رو می بوسیدن

تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه . مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود.

موضوع رو با رییس دانشگاه در میون می ذاره . فرداش رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع می کنه جلوی در دستشویی و می گه : کسانیکه که این کار رو می کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می کنن . حالا برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته ، یه بار جلوتون پاک می کنه .

مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو توالت ، بعد که دستمال خیس شد ، شروع کرد به پاک کردن آینه .

از اون به بعد دیگه هیچکس آیینه ها رو نبوسید

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 17:6  توسط Mohammad  | 

خیانت و خدمت ...

جک و دوستش باب تصميم مي گيرند برای تعطيلات به اسکي برند.
با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند
پس از دو سه ساعت رانندگي، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند.
هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است.
زني بسيار زيبا در را باز مي کند.

مردان که محو زيبايي زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند.

جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در اصطبل بخوابيم.
سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد.
زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به اصطبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه مي افتند

حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشاني‌هايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب توفاني به آنها پناه داده بود.

پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟
باب پاسخ داد: بله
جک گفت: يادته که ما در اصطبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟
باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه

جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟
باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله...من...
جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟ ... تا من ... بهترين دوستت را ...
جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد ...

باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت ... جک ... من مي تونم توضيح بدم ... ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم ... فقط ... حالا چي شده مگه؟
.
.
.
.
جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 20:27  توسط Mohammad  | 

سی ثانیه پای صحبت آقای برایان دایسون

مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا :
هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم، چرا که به ما این فرصت  را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.

فرض کنید  زندگی همچون یک بازی است .
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند
. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،
اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

او در ادامه میگوید :
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح  خودتان
و توپ لاستیکی همان کارتان است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 20:54  توسط Mohammad  | 

اعتقاد ، اعتماد ، امید

روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود
این یعنی اعتقاد

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت
این یعنی اعتماد

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید
این یعنی امید

با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 20:32  توسط Mohammad  | 

شکار لحظه یعنی این !

دو عابر بدون توجه به همدیگر در حال عبور و سایه ها در حال بوسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 22:12  توسط Mohammad  | 

نامه غضنفر از آلمان به زنش !!!

 غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها میکنه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده

 

حال ترجمه از زبان همسرش

خط اول :حالت چه طوره زن ؟

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟

خط سوم : مادرت چه طوره ؟

خط چهارم :شنیدم سر و گوشت می جنبه!!! 

خط پنجم : فقط برگردم خونه....

خط ششم : می کشمت

خط هفتم :غضنفر از آلمان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 15:59  توسط Mohammad  | 

بهترين و منطقي ترين معادله دنيا ...

محض سرگرمي هست ها ! فحش ندين چرا توهين كردي !!!

معادله 1

انسان = خواب + خوراک + کار+ تفريح

الاغ = خواب + خوراک

پس

انسان = الاغ + کار + تفريح

وبنابرين

تفريح – انسان = الاغ + کار

بعبارت ديگر

انساني که تفريح ندارد = الاغي که فقط کار مي کند

*****

معادله ۲

مرد = خواب + خوراک + درآمد

الاغ = خواب + خوراک

پس

مرد = الاغ + درآمد

و بنابرين

درآمد – مرد = الاغ

بعبارت ديگر

مردي که درآمد ندارد = الاغ

*****

معادله ۳

زن = خواب + خوراک + خرج پول

الاغ = خواب + خوراک

پس

زن = الاغ + خرج پول

وبنابرين

خرج پول – زن= الاغ

بعبارت ديگر

زني که پول خرج نمي کند = الاغ

*****

نتيجه گيري:

از معادلات ۲و۳ داريم:

مردي که درآمد ندارد = زني که پول خرج نميکند

پس:

فرض منطقي ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبديل به الاغ شوند..

و

فرض منطقي ۲: زنها پول خرج مي کنند تا نگذارند مردها تبديل به الاغ شوند.

بنابرين داريم ...

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول

> و ازفرضهاي۱و۲ نتيجه منطقي ميگيريم که:

مرد + زن = ۲ الاغي که با هم بخوشي زندگي ميکنند

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 23:53  توسط Mohammad  | 

سوالات رايج از مهندسین کامپیوتر در جمع دوستان و آشنایان ...

این کامپیوتر ما ویروسی شده، چیکارش کنیم؟

الان یه کامپیوتر توپ تو بازار چنده؟

این پسر من همش پای بازی کامپیوتره، مشکلی پیش نمیاد؟

فیل…..تر شکن تازه چی اومده؟

چطوری میشه پسورد یکی رو فهمید؟ (يارو به عشقش شك داره!!!!)

چطور میشه فهمید دخترم تو اینترنت چیکار می کنه؟

این عکسای ما همش یهو پاک شده، بدبخت شدیم چیکار کنیم؟

کامپیوتر من بالا نمیاد، چیکارش کنم؟

کی میای پیش ما یه حالی به این کامپیوترمون بدی؟ سي دي هاي جديدتم بيار!!!!!

الان ویندوز چی خوبه؟!!!

چطوری میتونم سریع تایپ یاد بگیرم؟

يه لپ تاپ دست دوي مناسب توي دوستات كسي نميفروشه؟؟؟

به نظر تو رم بیشتر تو سرعت بازی تأثیر داره یا سی پی یو یا کارت گرافیک؟

خوام کامپیوترم رو ارتقاء بدم چقد پام در میاد؟

الان بیل گیتس پولدارتره یا استیو جابز؟

به نظر تو ممكنه قيمت كول ديسك از اينم پايين تر بياد؟؟؟؟

 بخوام با کامپیوتر پول در بیارم چیکار کنم؟

 کلاس چی برم؟

 ميگن نوكيا فلان مدل خوب آنتن نميده….اما من شكلشو خيلي دوس دارم….حالا به نظرت چيكار كنم؟؟

 واسه این کامپیوتر ما مشتری سراغ نداری؟

با اين كامپيوترت يه كدي بزن همه كانال هاي ماهواره  ما باز شه!!!!

 چرا من تو وصل کردن دوربین دیجیتالم به کامپیوترم مشکل دارم؟

 بلوتوث جديد چي داري؟ بفرست بياد!!!!!!!!!!!١

 اینترنت چنده؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

 و بالاخره: یکم این پسر ما رو نصیحت کن درس بخونه، اينجوري كه اين همش پاي كامپيوتره، هيچي نميشه آخرش!!!‌

و من انديشه كنان ، غرق اين پندارم كه اون 140 واحدی که ما (با بدبختي!!!) پاس کردیم ، اینا کجاش بود؟

و نكته مهم تر اينكه با عدم پاسخگويي مناسب به پرسش هاي سوپرعلمي فوق، طرف پيش خودش ميگه معلوم نيست ٤ سال تو دانشگاه چه غلطي ميكرده اين بي سواد!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 15:23  توسط Mohammad  | 

راز خوشبختي !!!

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.

تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت را (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه: آقا واقعاً باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت : "این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت: "این دومین بارته" بعد بازم راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگش را از کیف درآورد و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم : "چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی! دیوونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت: "این بار اولت بود"

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 14:35  توسط Mohammad  | 

گواهينامه ISO-9000 !!!

بار اولی که رفته بودم تو دفتر مدیر کارخونمون٬ پیش خودم گفتم اینجا حتما توالتش از توالتای کارگری کارخونه تمیزتره. بد نیست تا اینجا که اومدم یه حالی هم به مستراح جناب مدیر بدم. بعد از اینکه آقای مدیر کارش را به من گفت. سریع رفتم سمت توالت کذایی.

روی در توالت با خطی خوش نوشته شده بود:

"النظافه من الایمان"

در را باز کردم. روبروم با همان خط نوشته شده بود:

"در را آرام ببندید"

برگشتم درو آروم ببندم٬ دیدم پشت در نوشته:

"هواکش را روشن کنید"

کمی پایین تر نوشته بود:

"در را قفل کنید"

بعد از این جمله بلافاصله یه فلش میرفت به سمت شاسی قفل و دو تا فلش دیگه دور شاسی بود که در دو جهت مخالف چرخیده بودند یکی نوشته بود باز و اون یکی نوشته بود بسته. خلاصه در را قفل کردم و رفتم سمت هواکش که نخش را بکشم. درست زیر نخ روی دیوار نوشته بود:

"در دو مرحله و به آرامی بکشید".

بالاخره رفتم سر کار اصلی.. توالت از نوع ایرانی بود. اینقدر حواسم پرت نوشته ها شده بود که برعکس نشستم. دیدم روی دیوار روبرویی نوشته:

"اخوی برعکس نشستی.برگرد درست بشین!"

دیگه باورم نمیشد که اينقدر به همه چیز فکر شده باشه. غر غر کنان پا شدم و درست نشستم. گلاب به روتون وفتی داشتم کارمو می کردم یهو سرمو بردم رو به بالا. این دیگه باور نکردنی بود. داشتم شاخ درمیاوردم. رو سقف نوشته بود:

"سرت تو کار خودت باشه"

کارم تموم شد و دستمو بردم سمت شلنگ. دیدم نوشته:

"در مصرف آب صرفه جویی کنید"

خلاصه بالای سر شیر آب کاملا مشخص شده بود که کدوم آب سرده٬ کدوم گرمه و هرکدوم به چه سمتی باز و بسته میشه. شیلنگ را گذاشتم سرجاش پا شدم شلوارمو بکشم بالا دیدم که نوشته:

"سیفون را بکشید"..

بر گشتم سیفون را بکشم که نوشته بود:

" آرام بکشید"..

زیرش هم خیلی ریز نوشته بود:

"زیپ شلوار فراموش نشه"..

جا خوردم. واقعا جا خوردم. آخه زیپ شلوارم رو نبسته بودم. خلاصه ترس برم داشت. رفتم سر روشویی که دستمو بشورم که دیدم نوشته بود:

"هواکش را خاموش کنید".

رفتم هواکش را هم خاموش کردم و برگشتم دستمو شستمو قفل درو باز کردم و سریع پریدم بیرون.

رییس دفتر جناب مدیر روبروم اسیتاده بود. همچین چپ چپ نگاهم کرد که انگار املاک باباش را غصب کردم. گفت:

"لطفا درو آروم ببندید"

دستمال کاغذی هم رومیزه دستتون را اونجا خشک کنید. رفتم دستمال برداشتم دستمو خشک کردم. اومدم دستمالو بذارم تو جیبم٬ گفت:

"نه٬ سطل آشغال اون بغله".

تازه فهمیدم که این ماجراها از گور کی بلند میشه....... ISO!!

از دفتر خاطرات پرسنل شركتي كه تازه گواهينامه ايزو 9001 گرفته بودند

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 0:4  توسط Mohammad  |